و چشمانت افسانه ای ست

میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست...

شاملو

 

 حقیقت داره بین ما

نه سدی هست نه دیواری

به شوق دیدن چشمات

چقد آسونه بیداری

 

 

 

 

الناز (یلدا)اسفندفرد

 

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
 مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت 


 مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت


مرا رود بدان و یاری ام کن تا در آویزم
 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت 


 کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
 کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت 


 خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
 به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت 


 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
 کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت 


 کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
 شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت 


  مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
 که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

 

حسین منزوی

 

 

 

 

یلدا آمد و پاییز آهسته آهسته رفت

و زمستان فصل عاشقانه هایم با شکوه تر از همیشه آمد..همراه تو..

و من خوشحال تر از همیشه ام..

تو هستی..یعنی زندگی هست..عشق هست..خدا هست..

و ترسی نیست که باهم تمام دیوار ها را خواهیم برداشت..و افسانه ای خواهیم شد برای روزگارانی دیگر..چرا که از اولین روز آفرینش من و تو برای هم بودیم.. اگرچه سال ها از هم دور مانده بودیم..اما اکنون من و تو برای همیم......

 

انتظارت را دوست میدارم چرا که میدانم پایانش زیباست...آن روز که بیایی تمام جاده را گل باران خواهم کرد..

 

 

 

از تمام شما دوستان عزیزم متشکرم که در این مدت طولانی به وبلاگم سر زدید...

زیباترین یلدا را برایتان آرزومندم...

سبز باشید

 

 

 

قلب ِ من اندازه ی مشت ِ منه!

مشتمُ برای تو وا می کنم

 

چشم ِ من اندازه ی پنجره هاس

تو رو بی پرده تماشا می کنم

 

  

/ 0 نظر / 68 بازدید