محبت است که زنجیر می شود گاهی

 

حکمم از زمین رها شدن نبود
 سرنوشت من خدا شدن نبود

 
 از چهل در طلسم قصه ام
 هیچ یک برای واشدن نبود

 
 تو در آینه شما شدی ولی
 با منت توان ما شدن نبود


 آری آشنا شدن هم از نخست
 جز به خاطر جدا شدن نبود

 

حسین منزوی

از تو می پرسم..

پاسخم را بده

دستانم را به سوی کدامین آسمان

بگشایم که خداوندش بیدار باشد؟

خدایی که همین دور ها

پشت پنجره ای خوابش برد

یا

در انتهای شبی سرد و خاموش

با طلوع سپیده دم مُرد..

بگو آیا هست و می بیند

روزهای ننگینی که می گذرانم را؟

بگو آیا برای پایان قصه ام اندیشه کرده است؟

یا

مرا چون قایقی شکسته

به دست موج های سرگردان ِ دریا سپرده است

که برای رسیدن به ساحل جان می کنَنَد اما

وقتی به ساحلشان می رسند..پس می خورند..؟!

باور کنم پوچی ِ خویش را یا

ابدیت ِ وجودی را که نمی دانم برای من است

یا دیگری؟

در شب های سیاهی که ستاره هایش ناپدید گشتند

هنگامی که ماه سفر کرد و رفت....چون خوشبختی...

از تو پرسیدم..

پس پاسخم را بده..

نفسی بیش دیگر نمانده است..

الناز (یلدا) اسفندفرد

 

 

نفسم در نمی یاد! به چشَم خواب نمی یاد..

دل ِ من تو رو می خواد...

چشم ِ من گریه می خواد....

 
/ 0 نظر / 19 بازدید