در ابتدای فصلی سرد

 

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ِ تو را به دعایی

نومیدوار طلب کرده بودم

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهی ِ میان ِ دو تنهایی

شادی ِ تو بی رحم است و بزرگوار

نفس ات در دست های ِ خالی ِ من

ترانه و سبزی ست

من بر می خیزم

چراغی در دست

چراغی در دل ام

زنگار ِ روح ام را صیقل می زنم

آینه ای برابر ِ آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم

 

شاملو

 

 

بارون می باره وُ،دیوونه میشمُ

عکست تو آیِنه،افتاده پیشمُ

 

می خندی بی هوا، می لرزه قلبمُ

رنگ ِ نگاه ِ تو ، می گیره لحظه مُ

 

بی طاقت ِ دلم، وقتی که هستیُ

زل می زنم بهت، چشماتُ بستیُ

.

.

.

الناز اسفندفرد

 

 

  • مهربانم..سومین یلدای باهم بودن ، در کنار تو برای من مثل رویاهای کودکی شیرین است...و تو برای من مقدسی...مثل فرشته ای که دنیای سیاهم را به سمت سپیدی و زیبایی برد...برای بودنت ممنونم...همیشه باش تا یلدا به بهانه ی عشقت، با شکوه باشد...

 

  • سه بند از ترانه ای بود که پاییز سال گذشته نوشتم...

 

  • این روزها خدا بیشتر از همیشه به من نزدیک است، آنقدر که صدای راه رفتنش را کنارم احساس می کنم...خدایا سپاس که کنارم هستی و می بینی اتفاقاتی که برایم افتاد را...می دانم که یک روزی، یک جایی جواب های خوبی داری برای حادثه هایی که رخ داد...من میدانم که اتفاق روشنی برایمان در راه است...

 

  • ممنون از تمام دوستانی که در این مدت که به روز نبود وبلاگم سر زدند و کامنت گذاشتند ، کامنتهای بی نام و ایمیل و آدرس های اشتباه را تایید نمی کنم و ممنون میشم اگر کامنت خصوصی ننویسید...

 

  • پاییز عجیبی را سپری کردیم...روزهای پر تنش و آلودگی (!) تهران شهر عجیبی شده است...فقط امیدوارم آنقدر صرفه جویی نکنیم که مجبور شویم شمع روشن کنیم وبرای سپری زمستان مجبور به جمع آوری هیزم شویم و با اسب و باقی ِ وسایل حمل و نقل طبیعی خیابان های محترم شهر تهران را طی کنیم...

 

  • بهترین روزهای زمستانی را برایتان آرزو می کنم

 

  • " ساعت شش و نیم صدات می کردم. غلت می زدی. یکی از چشم هات را باز می کردی. ساعت دیواری را نگاه می کردی. پتو را می کشیدی روی سرت. دست من را می گرفتی و می گذاشتی زیر سرت. خوابم می برد. ساعت هفت و نیم، عرق کرده سرت را از زیر پتو در می آوردی. عصبانی بلند می شدی. ای بابا می گفتی و از تخت می پریدی پایین. پتو را می کشیدم روی سرم. سرم را می گذاشتم روی بالش. بوی تو را می داد." انگار گفته بودی لیلی/ سپیده شاملو

 

 

وقتی که قلب ِ سنگ ِ تو را هم شکافتم

چشمم برای دیدن ِ خون نا امید بود

تقصیر ِ عشق نیست، خداوند شاهد است

هر هندوانه ای که بُریدم سفید بود!

یاسر قنبرلو

/ 0 نظر / 26 بازدید