افتاده بر خاک

خودت می دانی.از همان اول گفته بودم که مرا تنها نزار و تو به من خندیدی. آن زمان فکر می کردم که بعد از خنده ات خواهی گفت که هرگز نمی روم اما نگفتی. من هم حرفی نزدم. چند وقتی گذشت هر روز انتظارت را می کشیدم تا مثل همیشه به دیدنم بیایی اما نیامدی.نیامدی...

بر هر دری زدم تا تو را عاقبت یافتم.تنها می خواستم بدانم که چرا؟ و تو گفتی هنوز بزرگ نشده ای! کودکی! و مرا طرد کردی. از حرفت دلگیر نشدم چون دوست داشتم همچون کودکان پاک و معصوم باشم.

اکنون که مدت زیادی از آن روزها می گذرد می فهمم که چرا بر حرف من خندیدی. چون من تنها برایت بازیچه بودم.

گفتی تو را ببخشم اما نمی توانم! نمی توانم. می دانم که پشیمانی اما بدان من هرگز هرگز دیگر حاضر نیستم رویاهایم را با تو قسمت کنم. دیگر حاضر نیستم به تو تکیه کنم. تویی که بی دلیل رفتی.

تاوان آن همه بغض و اشک و هق هق را باید بدهی. حال بهایش هر چقدر که باشد. حتی به قیمت تنهایی ابدیت!

کاش می دانستی آنقدر مغروری که حتی به زشتی سیرت خود نیز می بالی! من دیگر به تو و خاطراتت باز نخواهم گشت. چون این بار راه خود را یافته ام. جاده ای زمستانی، پوشیده از برف و تنها با رد پای یک عاشق!

حال دیگر دور شو از خیالم و برای همیشه برو.

تو همانی که وقتی تا لبه ی مرگ رفتم شاد شدی!

بگذار صریح بگویم به اندازه ی تمام ستارگان، به وسعت آسمان از تو و خاطراتت متنفرم!!

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید