دلتنگتم،میدونی

 

من بزرگ نبودم

تو بسیار کوچکتر از آن بودی

که در مشت هایت

مچاله شوم

سرمایه های ما هر دو

کاستی نمی گیرد

چرا که من

هیچ چیز ندارم جز عشق

و تو همه چیز داری جز نام

عباس معروفی

 


قراره دنیامُ به هم بریزی

قراره خوابُ از چشام بگیری

من با تو یک عمر ِ که زنده هستم

چیکار کنم که تو دلم بمیری

 

 

قراره بعد از این به جای چشمات

زندگیمُ عکسای تو پر کنه

می خوام دیگه فک(ر) نکنم که قلبت

فقط بلد بود منو دلخور کنه

 


قراره دنیامُ به هم بریزی

می خوام خیال ِ تو رو راحت کنم

می خوام به اون که با تو اِ همیشه

از لج ِ تو همه ش حسادت کنم

.

.

.

.

الناز اسفندفرد

 


  • چه روزهایی گذشت در کنار تو...گاهی آرام و گاهی طوفانی...و تمام این ها برایمان شیرین بود...تو هستی و این تنها دلیلی ست که هستم و می نویسم...تو هستی...و من، حتی به دیدن رویایت وابسته م....

 

  • سه بند از کار جدیدم بود....

 

  • من در انتظار یک معجزه هستم....خدایا...

 


  • " پنجره رو به خیابان باز می شد. درگاهی پنجره پهن نبود با این حال آن قدر بود که با بدن کوچک پنج ساله ام به راحتی رویش جا شوم. و درگاهی پنجره راحت ترین جای دنیا بود. ساعت ها آنجا می نشستم و توت خشک می خوردم و به خیابان نگاه می کردم.توت ها را دانه دانه در دهان می گذاشتم، می جویدم و شیرینی خشک و دلچسبشان را فرو می دادم، مردم را تماشا می کردم و فکر می کردم : آدم ها چرا این همه راه میروند؟ کجا می روند؟ انگار خوشحال نیستند. شاید چون خسته اند. از راه رفتن خسته اند. "/ سه کتاب/زویا پیرزاد

 

 

I wanna heal, I wanna feel what I thought was never real
I wanna let go of the pain I’ve felt so long
(Erase all the pain till it’s gone)
I wanna heal, I wanna feel like I’m close to something real
I wanna find something I’ve wanted all along
Somewhere I belong

/ 0 نظر / 11 بازدید