از راهی دور

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گمشده در دامن ظلمت

خالی از ضربه  پاهای سواران

 

کیست آنکس که تو را برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خولت جادوئی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که در آزار تو باشم

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی،نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی!!

 

 

 

آن روز ها، آن روزهای دور، وقتی قاصدکی را می دیدم، به دنبالش می دویدم تا به دستش بیاورم و در گوشش نجوا کنم که پیغامی از تو برایم بیاورد. آری از تو!

و اکنون..

اکنون که دیر زمانی از آن روزها و شب ها و تمام لحظه های بیقراری م می گذرد هر گاه قاصدکی را می بینم فرار می کنم. چون دیگر می دانم که خبر خوشی برایم نخواهد داشت.آری! دیر زمانی ست که تهی گشته ام از تمام بهانه هایم برای زندگی. وقتی تمام احساس وعاطفه ام را نادیده گرفتی، حتی وقتی که التماست کردم مغرور تر شدی و رفتی! آن زمان که من برایت مرده بودم و دیگر در میان افکارت حتی سایه ام هم جایی نداشت...

و او بود! او و تو! تو با او معنی ما شدن را تجربه کردی و من همان منی که بودم ماندم! ماندم! آنقدر که هم چون کتیبه های باستانی خاک کهنه گی گرفتم. دیگر هیچکس سراغی از من نمی گرفت!اما می دانی.. یک نفر آمد خاک کهنه گی را از قلبم پاک کرد. و با تمام دل مشغولی هایش برایم سر پناه شد. کاش از سفر بازگردد.. و دوباره با بودنش ، با حضورش دیگر به یاد تو و خاطرات زجرآورت نیفاتم!!..

 

 

 

 

 
/ 0 نظر / 11 بازدید