وقتی برای لحظه ها زیادی می شوم

 

بار سفر بسته ام. از اینجا خواهم رفت. نگو دل سنگم. خودت می دانی که نمی توانم بیشتر از آنچه هستم باشم. نمی توانم! طاقت برایم نمانده.آنقدر از گلایه لبریزم که اگر بدانی...

با تو ام! با تو که تمام زندگانی من هستی. تمام بود و نبودم و اگر تا همین لحظه مانده ام تنها بهانه ام تو بودی و همیشه خواهی بود. تا دنیا باقی ست تو قشنگترین بهانه ی من خواهی بود. زیبا ترین کلامی که تا ابد بر روی سطرهای این دفتر خواهم نوشت! خواهم نوشت! خواهم نوشت!

کاش می دانستی که چقدر دلگیرم. از تو نه! از این دنیا. از مردمانی که هیچ وقت مرا ندیدند و فقط طعنه به من یادگاری دادند. ماندم و جنگیدم اما چه سود که همیشه تسلیم شدم. از این واهمه های لحظه به لحظه ی خویش خسته شدم.

از تمام این هراس هایی که خودت می دانی. از این ترسی که تیشه به ریشه جانم می زند. از تمام آن کابوس هایی که برایت گفتم.

خسته ام! از خودم خسته ام! از این رخوتی که بر جانم ریشه دوانده. از تمام سطرهای تکراری ام.

می خواهم از خودم سفر کنم.خنده دار است. ولی می خواهم ار خودم دور شوم. از این جسم خاکی.از این زندان مرفه.از این قفسی که چند روزی ست ساخته اند از بدنم.

برای این مسافر،تنها دعا بخوانم و پشت سرم آب نریز که هرگزنمی خوام به خودم بازگردم..می خواهم ار نو شروع کنم.

یاری ام می کنی؟

من هیچکس را ندارم جز تو. تویی که می دانم تمام این سطرها را خواهی خواند. باز هم مثل همیشه!!

بگذار تنها برای یک دفعه در آسمان تیره قلبم یک ستاره بدرخشد.

دیگر وقت راهی شدن است.

 

 

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید