بیا کنارم

 

 

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز !
از دلتنگیت می‌میرم
وقتی نیستی
می‌خواهم بدانم چی پوشیده‌ای
و هزار چیز دیگر
تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بیایی؟
خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
...
چقدر از نداشتنت می‌ترسم ...

 

عباس معروفی

 

مثل گلاویز شدن ریسمان و تن

می ترسد از ارتفاع، زنی شبیه من

 

 

دیگر زمین زیر پایش سفت نیست

چنگ می زند سقوط،او را دائماً...

.

.

.

الناز (یلدا)اسفندفرد

 

 

  • یک قسمت از غزلی بود که از سر بی ترانه گی نوشتم..هنوز جای کار دارد..شاید روزی کاملش را نوشتم اینجا..گرچه این روزها بعد از سه سالی وبلاگ نویسی از اعتمادی که به دنیای مجازی کرده ام کلافه ام.. از خط های ترانه هایم که سر از جایی در می آورند که آدم فکرش را هم نمی کند..انگار نباید به این دنیا ی مجازی اعتماد کرد....

 

  • با تو دیگر من را ترسی از تاریکی نیست..وقتی دست هایت را دارم.. و نفس هایت من را نوید زندگی می دهد...و عشق با شکوه ترین واژه برای بیان این احساس است...تا رهایی فاصله ای نیست..ببین! عشق ِ من! لحظه ی پروازمان نزدیک است...

 

 

 

 

یه سوی این قصه تویی، یه سوی این قصه منم

بسته به هم وجودِ ما! تو بشکنی ، من می شکنم...

/ 0 نظر / 18 بازدید