در غروبی نفسگیر

از زبان امام سجاد(ع)

 

پیش چشمم تو را سر بریدند؛ دست هایم ولی بی رمق بود

بر زبانم در آن لحظه جاری قل اعوذ برب الفلق بود

 

گفتی آیا کسی یار من نیست؟ قفل بر دست و دندان من بود

لحظه ای تب امانم نمی داد بی تو آن خیمه زندان من بود

 

کاش می شد که من هم بیایم در سپاهت علمدار باشم

کاش تقدیرم از من نمی خواست تا که در خیمه بیمار باشم

 

ماندم و تا ابد دادم از کف طاقت و تاب؛ بعد از ابوالفضل

ماندم و ماند کابوس یک عمر خوردن آب؛ بعد از ابوالفضل

 

ماندم و بغض سنگین زینب تا ابد حلقه زد بر گلویم

ماندم و دیدم افتاده بر خاک؛ قاسم؛ یادگار عمویم

 

گفتم ای کاش کابوس باشد گفتم این صحنه شاید خیالی ست

یادم از طفل شش ماهه آمد یادم آمد که گهواره خالی ست

افشین اعلاء

 

 

 
/ 0 نظر / 19 بازدید