مرداب دلتنگی های من

 

 

میون یه دشت لخت،زیر خورشید کویر

مونده یه مرداب پیر،توی دست خاک اسیر

 

منم اون مرداب پیر، از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

 

من همونم که یه روز،می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

 

آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم

شبُ آتیش بزنم، تا به فردا برسم

 

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

 

چشم من،به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت، سر راه یه چاله کند

 

توی چاله افتادم، خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید، اونم سرگرونی کرد

 

حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

 

خورشید از اون بالاها، زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن! زندگیم شده همین

 

با چشام مردنمُ دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه! من اسیر زمینم

 

هیچی باقی نیست ازم! لحظه های آخره

خاک تشنه همینم، داره همراش می بره!

 

خشک می شم تموم میشم! فردا که خورشید میاد

شن جامُ پر می کنه! که میاره دست باد..

 

استاد اردلان سرفراز

 

 

گوش کن.می شنوی؟ صدای هق هق یک قلب شکسته است. صدای شب گریه های یک عاشق در لحظه های دلگیر بی تابی. نگاه کن! این منم! کسی که روزی عاشقت بود و شب ها در رویاهایش با تو سفر می کرد. آخ! کاش هیچ وقت آن روز شوم نمی رسید. روزی که من با تو آشنا شدم. روزی که خیال می کردم که ناجی ام رسیده! روزی که تو تنها معنا برای زندگیم شدی!

تو را به هرکس دوست داری، تو را به جان گل ریحانت، این بار بر من نخند.

چقدر آرزو داشتم. چقدر دوست داشتم خوشبخت باشم وفقط برای یکبار، از ته قلبم بخندم. خیال می کردم با تو می شود به آرزوهایم برسم. اما می دانی؟ تو تنها یادگاری که برای من گذاشته ای، این بغض لحظه به لحظه ای است که عمرش هر ثانیه بیشتر می شود! یک بغض سنگی مثل قلب تو!

هزاران بار از عشق تو،توبه کردم! ولی چه سود؟ توبه شکن گشته ام.

نمی دانم کجای این زندگی ام. کجای این دنیا! یکی مرا به خودم نشان بدهد! اما نه... هیچکس به یاری م نمی آید.

می دانم..ماه نیستم..می دانم سیه چشم نیستم..می دانم ستاره نیستم!

تو تمام آرزوهایم را، احساسم را، آتش زدی! و خودت می گفتی نمی دانستم! ولی بخدا قسم که ایمان دارم می دانستی!

دیگر گله مکن! آنقدر شکستم که هزاران بار آرزو کردم که تو نیز بشکنی اما نه می دانی:

هیچس نمی تواند به قلبش یاد بدهد که نشکند

اما من

به قلبم یاد دادم که اگر شکست

لبه ی تیز آن

دست او را که قلبم را شکسته است نبرد.

 

بدان هرگز نمی بخشمت!

/ 0 نظر / 20 بازدید