Llevame donde estes, llevame

 

هیچ میدانی

من در غیبت ِ پر سوال ِ تو

چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی

یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!

رسید، اما

که دیگر هیچ کسی در خاموشی ِ خانه

خواب ِ باز آمدن ِ مسافر خویش را نمی دید...

 

سید علی صالحی

 


صد سال تنهایی بسه

تا از دلم بیرون بری

دردامُ پنهون می کنم

با خنده های ظاهری

 

ترس ِ من از تنها شدن

از این جدایی بدتره

حرفاتُ دوره می کنم

تا بی کسیم یادم نره

.

.

.

.

الناز (یلدا) اسفندفرد

 

 

  • من هنوز هم، به روزنه ی امیدی که در  قلب هایمان هست ایمان دارم و میدانم خدا حتی با زیباترین لالایی های دنیا هم خوابش نمی برد فقط گاهی خودش را به خواب می زند تا ما صدایش کنیم...اگر به تاریکی بیشتر فکر کنی،روشنی ها را کم تر می بینی، پس بیا، دنیایمان را دور از دسترس بد خواهان و حسودها، روشن بسازیم و زیبا... وقتی که عاشق هستیم پس دنیا زیباست...من به شانه های امن تو تکیه زده ام تا کنارت تا ابد، باهم، رنگین کمان پس از باران را تماشا کنیم...مهربانم...همیشه بمان....

 

  • دو بند از یک ترانه بود که پاییز نوشتم....

 

  • هفته ی آخر سال...دلم می گیرد....برای رفتن زمستان...مثل مسافری می مونه که کسی از رفتنش ناراحت نمیشه...تنها میره....

 

  • من، تو رو توی خواب ِ کودکی هام دیده بودم...باور کن اگر دوباره بچه میشدم، می گشتم و پیدات می کردم و دوباره عاشق ِ هم می شدیم....

 

  • همیشه ممنونم که با نظراتتون بهم امید میدید خوشحالم که ترانه هام رو دوست دارید...امیدوارم توی سال جدید به آرزوهای زیباتون برسید و سال نو براتون سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت باشه....

 

  • اگر چه دلم برای زمستان تنگ میشه اما....بهار سبز، رسیدنت مبارک...

 

  • ممنون از پرشین بلاگ برای این جشن تولد  کلیک کنید

 

 

  • گاهی وقت ها می تونیم برای مقاومت در برابر غم و غصه ها لبخند بزنیم، تا قدرت ناراحتی ها رو کم کنیم ، پس : لطفا، لبخند بزنید :)

 


  • " دریا بود انگار. می گفت بیا و من فرو می رفتم در او. می دویدم در او. انگار دیوار نداشت. انگار کف نداشت. سقف نداشت. تُنگ تنگی نبود که ماهی روح تان مدام دیواره هایش را لمس کند. هر چه بود آب بود و امکان. امکان ِ دویدن.پریدن. شنا کردن.جیغ کشیدن. ستایش کردن. سجده کردن. گریستن و همین مرا بیش تر می هراساند. همه ی ترس ِ من از این حقارت بود. از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت. دست ِ کم برای من نداشت. برای همین بود که نقطه را گذاشتم . وقتی نقطه را گذاشتم، کنارم بود.تنها چند سانتی متری ام. در یکی از پیچ های تند که به سرعت می دویدم، لحظه ای بی هوا برگشتم تا نگاهش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج ِ حقارت بار ِ دانایی ام در هم کوبید که روحم مچاله شد. به زانو در آمد.گریست. نمی دانست او. این را نمی دید. نمی دانست به چه اتهامی چیزی نیامده باید بازگردد.همان جا بود که با بی رحمی نقطه را گذاشتم و دور شد. انگار مشقی نیمه تمام. یا سیبی کال. یا عشقی بی قاف. بی شین. بی نقطه."/ حکایت عشقی بی قاف بی شین  بی نقطه/ مصطفی مستور

 


خیلی خوشحالم از اینکه، تو به دنیا اومدی

دنیا فهمید که تو انگار، نیمه ی گمشدمی

زندگی خیلی خوبه، چون که خدا تو رو داده

روز تولدم برام، فرشته شُ فرستاده

/ 0 نظر / 60 بازدید