دلتنگی های سپید

 

نزدیک بهار که می شود،دلم هوای تو را دارد! یادت هست؟ نه یادت نیست. بگذار من به یادت بیاورم. نزدیک بهار بود که آمدی.نزدیک بهار بود که تنها بهانه ام برای زندگی شدی اما دیگر بهانه ای نیست تا از تو بگویم! تو از بخوانم! تا با تو بمانم.

چه دلگیر است، وقتی که تو را به یاد می آورم. وقتی که تمام لحظه های که من به یاد تو بودم، به بهانه تو بودم، تو، خیال او را داشتی نه من!

نمی دانم گناهم چه بود شاید گناهم این بود که دل به تو سپردم. به یک بت! به یک تکه سنگ.. چه سخت است فراموش کردنت! فراموش کردن خاطراتی که بهترین روزهای عمرم هستند. کاش می دانستی! کاش تنها یک لحظه باورم می کردی. دیگر اشکی نمانده برایم. تمامشان به تاراج تو رفتند مثل تمام بهانه هایم، تمام ترانه هایم. بی ترانه بودم، بی بهانه ام شدم!

اما نه! دیگر نمی خواهم. دیگر بس است هرچه التماس کردم و تو خندیدی! هر چه اشک ریختم و تو خندیدی! هر چه هق هق زدم و تو خندیدی! کاش می دانستم به چه می خندیدی!

می دانی تنها آرزویم چیست؟ اینکه تو هم به روز من دچار شوی. آنقدر التماس کنی، آنقدر هق هق بزنی و او، او که عاشقش هستی به تو بخندد! مثل تو که به من خندیدی و از کنار تمام دلسپردن هایت بی تفاوت بگذرد مثل تو که از من گذشتی!

آن وقت خواهی فهمید که چه کردی با من! آن وقت است که تو هم بی بهانه می شوی. آن وقت است که من آرام می گیرم.

هرگز تو را نمی بخشم. این را بدان! اگر چه همیشه از کنار تمام بدی هایت گذشتم. از کنار تمام طعنه هایت گذشتم اما این بار..

این بار می خواهم چون تو باشم! سنگ باشم و انتقام بگیرم از تو، از او و از روزگار! روزگاری که دیگر عشق را به قصه ها سپرده است.

دیگر از بهار هم متنفرم! عاشق زمستانم. زمستانی که سرد است. سپید است و عاشق است! عاشق زمستانی که سپیدی اش گواه پاکی اش است. تقویم من فقط زمستان دارد!

روزی را می بینم که در دلت افسوس خواهی خورد که چرا باورم نکردی! افسوس خواهی خورد که چرا قلبم را شکستی! اما دیر است. خیلی دیر است! چون اگر برایم ستاره چین هم شوی من به حقیقت ِ بودن ِ ستاره هایت اعتماد نخواهم کرد.

دیگر حتی نامت هم بر زبانم سنگینی می کند! نامی که روزگرای ذکرم بود! چه برسد که به تو بازگردم!

تنها راه چاره ام فراموش کردنت است! اما سخت است! ولی می توانم. چون این بار می خوام از تو، از تمام خاطراتت جدا شوم. چون عاشق زمستانم نه تابستان..

تو با آتش مردادی است تمام اسفندهایم را سوزاندی تا دیگر نتوانم بمانم اما بگذار بگویم. یک نفر آمد که اسفندهایش را برای همیشه به من قرض داد تا دوباره باشم. تا دوباره بهانه هایم را بیابم.تا دوباره ترانه ساز شوم.

دیگر نه بی بهانه ام! نه بی ترانه! چون من عاشق زمستانم....

 

 

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید