زمستون خاکستری

  

و این منم

زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

ای یار! ای یگانه ترین یار!

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود

که یک روز آن پرنده نمایان شد

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی ست

آن روز هم که دستهای تو

ویران شدند؛ باد می آمد.

من سردم است! من سردم است و

انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

ای یار! ای یگانه ترین یار!

آن شراب مگر چند ساله بود؟!

و زخم های من همه از عشق است!

از عشق؛ عشق؛ عشق!

و زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد!

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون می کشید

من از کجا می آیم؟!

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که

با کلام سخن گفت؛

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

                           مصلوب گشته است....

فروغ فرخزاد

 

 

 

شروع رفتن من شو! که پایان جنون اینجاس

خدای قصه های خوب؛ یه عمره بی کس و تنهاس

الناز(یلدا)اسفندفرد

 الناز (یلدا)اسفندفرد

 

/ 0 نظر / 13 بازدید