سطرهای تکراری من

خواب دیدم. خودم را خواب دیدم. با لباسی سفید و زیبا.و نمی دانم در آن آینه نقره ای به که می خندیدم. نمی دانم پابه پای که بودم!

از صدای فریادی بیدار شدم. تعبیر خوابم را که پرسیدم گفتند خوب نیست! و نبود هیچ وقت خوب نبود!و رفتم! تا لبه مرگ رفتم. کاش تا انتهایش می رفتم... کاش می رفتم و رها می شدم از این همه بیقراری! از این همه باید و نباید...و باز نشد. باز هم بدبیاری!

و تو نبودی... نبودی..نبودی...وقتی آمدی که دیر بود. آنقدر دیر که..

نمی دانم! تو هم نمی دانی! تنها خدا می داند. پر از بغضم ولی در درونم می شکنم تا صدای هق هقم دیگران را نرنجاند. در خودم می میرم تا کسی برایم اشک نریزد...

و نمی خواهم تو هم برنجی.. آتش بودم و اکنون خاکستری بیش نیستم. کاش می دانستی ستاره ای بودم و دست سرنوشت مرا چید و به دست کسی داد که ندانست معنای عشق چیست! و اکنون تکه سنگی هستم که به روشنایی کرم های شبتاب غبطه می خورد.

باز خوابم می آید.. باز هم همان لباس. همان آینه و همان لبخند.. کابوس شیرینی ست! کابوس شیرین!..حتی خواب هایم هم مثل زندگی ام تکراری است..

بگو چه کنم با این همه دلتنگی؟ بگو چگونه خاک فراموشی بپاشم بر روی گذشته این که ای کاش نبود!بگو! ای تو که بعد از سالها ناجی من شدی!

بگو و خط بزن هرچه سطر تکراری که تقدیرم نوشته است. مثل معلم از سطر تکراری ام غلط بگیر. اما بگو چه کنم؟! چه کنم با این فاصله ها. با این خیالات..

باور کن که دیگر می ترسم. از تمام آدم ها؛ درخت ها؛ سایه ها حتی از گنجشکی که روی شاخه می پرد. کاش می توانستم بخندم. عمر خنده هایم کوتاه است. مثل عمر لحظه های با تو بودن.

تنها وقتی که هستی می خندم. از ته قلبم..

افسوس که کوتاه است.. نمی دانی.. هیچکس نمی داند.. تنها من ماندم و آن کابوس شیرین که سالهاست پابه پای من می آید...

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید