در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره ، این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش ِ چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آینه به جز دو بیکرانه ی کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام، کجا

ندیده ای مرا ؟ ....

حسین پناهی

 

 

 بی عشق تا انتهای بوسه پیش می رود

به جای بسترش در خویش می رود

 

وقتی باز می شود دکمه های پیراهنش

بوی کهنگی می دهد گل های دامنش،

 

از احساس ِ لذتی که همیشگی نبود

او راضی از سرنوشت، از زندگی نبود

 

دست هایش گره خورده اند به بیزاری

و لب هایش آرام از پوک ِ سیگاری،

 

که طعم ِ بد ِ بوسه های هر شب را نداشت

روزهای این شهر، برای او جا نداشت

 

صورت ِ رنگ کرده ی ِ رنگ پریده

آرزوهایی که مثل ِ خط چشمش ماسیده

 

خیابان یک طرفه را خلاف می رود

تا رسیدن به خودش راه...نه! می دود

.

تیترهای ِ جوهری ِ به کاغذ چسبیده

می گویند دیشب یک فاحـ....در مسجد خوابیده

 

الناز (یلدا) اسفندفرد

 

 

  • خواب بود که تو نبودی...نفس راحتی می کشم..آه..تو هستی..هستی.. هستی...آرام می شوم...همیشه باش و ترانه ی نفس هایت را برایم زمزمه کن

 

  • یک کار قدیمی بود که تابستان نوشتمش....

 

  • آرزو چند لحظه به در بسته نگاه کرد. بعد رفت به آشپزخانه ،پرده را پس زد. کوه ها هنوز پر برف بودند. " خدا رو شکر روی شماها هنوز خانه نساخته اند." نگاهش از کوه ها آمد پایین. خانه، خانه، برج، برج. ساختمان بلندی نمای سبز داشت. چارچوب پنجره ها قرمز بود. فکر کرد ." عین لِگو." / عادت می کنیم/ زویا پیرزاد

 

  • گاهی یادم میره زندگی..دنیایی از حادثه هاست....

 

 

 

Look in the eyes, the eyes of love

I hold your face and I see the sun

and I taste your kiss, and you touch my soul

 

نويسنده الناز(یلدا) اسفندفرد نظرات ()

 

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام
با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست ...

احمد شاملو

 

 

 

برای عاشقی به غیر ِ حس ِ ما

چیزی فقط مث ِ دلبستگی ،کمه

حتی اگه یه عمر،مجنون ِ هم بشیم

بازم برای ما، دیوونگی ، کمه

 

تصمیمتُ بگیر، من با توام اگه

دیوار باشه باز،بین ِ من و چشات

منتظرم بگی، من گوش می کنم

دردای کهنه تُ، با لرزش ِ صدات

.

.

.

.

الناز (یلدا) اسفندفرد

 

 

 

می‌دانی؟
حتا صدای قلبم هم نمی‌آمد
انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می‌خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا
بی تو نبیند ...



عباس معروفی

 

 

 

 

به جای ِ گریه تو چشمای ِ آینه

می خوام زل بزنم، تلخ، بخندم

اگه دیدم خیالت روبه رومه

چشامُ دیگه محکم تر ببندم

 

خبر نداری بی تو چه هراسی

گرفته لحظه های این اتاقُ

می خوابم دیگه با یه نور ِ کم رنگ

کی بود خاموش می کرد هر شب چراغ ُ؟

.

.

.

.

الناز (ِیلدا) اسفندفرد

 

 

 

 

·     تمام این چند ماه می ترسیدم که این یلدا بی تو باشم...و از گفتنش و حتی از تصورش دیوانه می شدم..اشک می ریختم...باورم  نمی شود..تو هستی..مثل سال پیش..و باز به بازوانت تکیه داده ام...دیگر آرامم..باور کن..تمام هراسم، کابوس هایم، تمام شد...یلدایت را به تو بازگرداندم...مثل سال پیش..

 

 

·     دو بند اول، از جدید ترین ترانه ام بود...برای کسی که چشم هایش مجنونم می کند....و دو بند اخر از یک کار تقریبا جدید...برای هیچکس...

 

·     بدتر از کشتن آدم ها چیزهاییه که می دونیم. منظورم خیلی چیزهاست. کاش می شد همه ی درها و دریچه های دانستن رو بست. کاش می شد برگشت. / من گنجشک نیستم/ مصطفی مستور

 

  • شبیه آرامش قبل از طوفانم...خدای من...بیداری؟

 

 

یلدا سپید سادگی ات را سیاه کن !
خوابند و بی دلیل کنارت نشسته اند
لابد شبیه شمع تو را فوت می کنند
وقتی به جای پسته دلت را شکسته اند

 

 علی اکبر رشیدی

 

نويسنده الناز(یلدا) اسفندفرد نظرات ()